aliafshaari

This WordPress.com site is the cat’s pajamas


Leave a comment

An Unprecedented, Coincidental & Heart Warming Encounter with Opposition Leader Mir Hossein Mousavi & Zahra Rahnavard

ImageMarch 14th 2014 – According to reports by Kaleme, Opposition Leader Mir Hossein Mousavi and his wife Zahra Rahnavard, under illegal house arrest for over three years, were granted permission to visit with Rahnavard’s old and ailing mother Mrs. Navab Safavi in the presence of security agents today.

In an unexpected turn of events, Mousavi’s and Rahnavard’s visit to Mrs. Navab Safavi’s house coincided with a spontaneous visit by a group of teachers and family members of political prisoners who arrived at the residence of Zahra Rahnavard’s mother in order to pay their respects and show their support, not knowing that Rahnavard and Mousavi had been taken to the house as well.

Though the spontaneous visitors were initially banned by the security agents present from entering Mrs. Navab Safavi’s residence, they were eventually allowed to enter the house and meet with Mousavi and Rahnavard. Mousavi and Rahnavard’s daughters were not present during this spontaneous gathering.

This is the first time in three years of illegal house arrest that Mousavi and Rahnavard have been allowed to visit with any member of the public other than their immediate family members. This while neither the opposition leader nor his wife have been charged with a crime, nor has any official within the ruling establishment taken responsibility for their house arrest or confirmed the legality of such an act.

Zahra Rahimi the wife of Abolfazl Ghadyani a political prisoner at Evin prison who was part of the group that coincidentally arrived at Mrs. Navab Safavi’s house at the same time that Mousavi and Rahnavard were visiting recounted the events as follows: “A number of us have been paying regular visits to the families of martyrs and Green political prisoners. Today we decided to visit Mrs. Rahnavard’s mother. When we arrived at her residence we saw a car parked at the entrance. There were two individuals inside the car and they were looking in our direction. We assumed they were with the security apparatus. Since they did not intervene we rang the door bell and the gate opened. Upon entering the court yard we were met by a number of other agents who began questioning us. They wanted to know why we were there. Though their line of questioning was surprising, we explained that we had come to visit Mrs Rahnavard’s old and ailing mother as we had heard that she is not feeling well. A few minutes later someone came outside from within the residence and said we were allowed to enter.”

Rahimi added: “As we entered the house, to our shock and surprised we realized that Zahra Rahnavard was also present. It goes without saying that we were all elated and at a loss for words. We all greeted her not knowing exactly what to say or how to behave. A female security agent was sitting next to Mrs. Rahnavard. The security agent’s behavior was civil and respectful. We sat next to Mrs. Rahnavard and chatted with her for a few minutes. The other teachers who had accompanied us on this visit were ordinary citizens with no political background. Everyone was so happy to see Mrs. Rahnavard. The visit with was so utterly unexpected and we were all in such shock that all we could think to ask was how she was doing. Mrs Rahnavard first about the families of the other political prisoners, insisting that we send them her regards.”

“Prior to her house arrest, Mrs. Rahnavard was a staunch supporter of the families of political prisoners and she always attended our gatherings. We could always depend on her. She never abandoned us. I could tell that she misses everyone and worries about the families. Mrs Rahnavard told us that their condition has improved and their daughters are now allowed to visit them once a week. In response to our gratitude regarding the improved conditions and our desire to see the house arrest lifted as soon as possible, Mrs. Rahnavard said: “We must all be patient; we must all persevere.”, Rahimi continued.

“Mrs Rahnavard told us that she had lost 14 kilos (approx 30 lbs) in short period of time. Though she looked thinner her face had not changed. Although Mir Hossein’s hair was completely grey, his spirit was strong. Mrs. Rahnavard explained that they were on their way out when we arrived. She said that their visit had not been planned. They had been taken to the hospital for a number of tests and upon leaving the hospital since they were in the vicinity of Mrs. Rahnavard’s mother’s home, the security agent had suggested that they pay her a visit. I asked where Mousavi was and was told he is in another room. I approached the room and asked if we could see him. The security agent standing next to Mousavi was pleasant and said it would be okay. We all entered the room and greeted Mousavi. We were all so nervous but Mousavi calmly greeted everyone and asked how our husbands and other political prisoners were doing. When they were leaving he turned to us and said: “Know that we are doing well.”

Source: Kaleme http://j.mp/1iXlSIz & http://j.mp/1iXlSIC

میرحسین و رهنورد با مادر زهرا رهنورد دیدار کردند
اشتراک
یکشنبه, ۲۵ اسفند, ۱۳۹۲

چکیده :صبح امروز میرحسین و رهنورد که بیش از سه سال است در حصر خانگی به سر می برند توسط ماموران امنیتی به منزل خانم نواب صفوی رفته و با ایشان که در بیماری به سر میبرد دیدار کردند. دختران میرحسین و رهنورد در این دیدار خانوادگی حضور نداشتند. …

زهرا رهنورد و میرحسین موسوی، امروز با همراهی ماموران امنیتی با خانم نواب صفوی مادر کهنسال خانم رهنورد دیدار کردند.

به گزارش کلمه، صبح امروز میرحسین و رهنورد که بیش از سه سال است در حصر خانگی به سر می برند توسط ماموران امنیتی به منزل خانم نواب صفوی رفته و با ایشان که در بیماری به سر می برد دیدار کردند.

بر اساس این گزارش، این دیدار خانوادگی به طور غیرمترقبه ای همزمان با دیدار جمعی از معلمان و خانواده های زندانیان سیاسی با مادر خانم رهنورد شده بود که در ابتدا با ممانعت ماموران مواجه اما آنها در نهایت موفق به دیدار با خانم رهنورد و آقای موسوی نیز شدند.

دختران میرحسین و رهنورد در این دیدار خانوادگی حضور نداشتند.

بیش از سه سال است که میرحسین موسوی و زهرا رهنورد در حالی در زندان خانگی به سر می برند که تا به حال هیچ مقام رسمی به هیچ قانونی بودن این دستور را تایید نکرده است.

تماس نخست وزیر سال های دفاع مقدس و همسرش با بیرون از محیط زندان خانگی به ملاقات های کوتاه هفتگی با خانواده محدود شده است. در همین حال در طول سه سال گذشته گاهی حتی بین ملاقات دختران با پدر و مادرشان وقفه های چند ماهه و بی خبری های مطلق تا سه ماه گزارش شده بود.

میرحسین موسوی و رهنورد در طول هفته حتی از تماس تلفنی با دختران خود که از حقوق مسلم زندانیان عادی که در دادگاه محکوم شده اند است، نیز محرومند.

روایت یک شادی غیر منتظره پس از سه سال جدایی اجباری
اشتراک
دوشنبه, ۲۶ اسفند, ۱۳۹۲

چکیده :زهرا رهنورد در این دیدار به خانم های حاضر می گوید که باید صبر کنیم و استقامت داشته باشیم. میرحسین هم لحظه ی خداحافظی گفته بدانید که حال ما خوب است. سخنانی که از منظر حاضران نشانه ی روحیه ی قوی و محکم این دو همراه محصور مردم پس از سه سال زندان خانگی بوده است. و حالا حاضران شادند که زهرا رهنورد با چشمان خود دیده است که گرچه سه سال حصر دست او را از خدمت به خانواده اش کوتاه کرده اما خواهران و مادرانی هستند که خانواده اش را تنها نگذاشته اند….

کلمه- پیام رهجو: وقتی تعدادی از معلمان و خانواده های زندانیان سیاسی وارد منزل خانم احترام السادات نواب صفوی می شوند با چنان صحنه ی غیرمنتظره ای مواجه می شوند که خودشان می گویند آنقدر هول شدیم که هیچ سوالی به ذهنمان نمی رسید. دیدار با میرحسین و رهنورد شاید آخرین تصوری بود که آنان از حضور در منزل مادر زهرا رهنورد در خیال خود داشتند.

زهرا رهنورد در این دیدار به خانم های حاضر می گوید که باید صبر کنیم و استقامت داشته باشیم. میرحسین هم لحظه ی خداحافظی گفته بدانید که حال ما خوب است. سخنانی که از منظر حاضران نشانه ی روحیه ی قوی و محکم این دو همراه محصور مردم پس از سه سال زندان خانگی بوده است. و حالا حاضران شادند که زهرا رهنورد با چشمان خود دیده است که گرچه سه سال حصر دست او را از خدمت به خانواده اش کوتاه کرده اما خواهران و مادرانی هستند که خانواده اش را تنها نگذاشته اند.

زهرا رحیمی، همسر ابوالفضل قدیانی، که در این دیدار حاضر بوده است به کلمه می گوید: ما، تعدادی از معلم ها مدتی است که دور هم جمع شدیم و گاهی به خانواده ها و مادران شهدا و زندانیان سیاسی سبز سر میزنیم، امروز هم تصمیم داشتیم به دیدار یکی از مادران سبز برویم که مادر خانم رهنورد را انتخاب کردیم. وقتی رسیدیم جلوی در منزل ایشان دیدیم دم در یک ماشین پارک است که دو نفر در آن نشسته بودند و به ما نگاه می کردند. حس کردیم که از برادران هستند اما چون کاری با ما نداشتند در را زدیم و باز شد. و وقتی وارد حیاط شدیم چند نفر آمدند آنجا و شروع کردند به سوال کردن از ما که شما با چه کسی هماهنگ کردید و سوال هایی که ما را متعجب می کرد که چرا از ما چنین سوال هایی میکنند و جریان چیست؟ ما توضیح دادیم که آمدیم به مادر پیر خانم رهنورد سر بزنیم و دیداری داشته باشیم چون شنیدیم که کمی احوالشان ناخوش است. کمی معطل شدیم تا یکی از داخل بیرون آمد و گفت اجازه بدهید بیایند داخل.

زهرا رحیمی در ادامه تشریح می کند: ما همچنان متعجب و شوکه وارد خانه شدیم و ناگهان چشممان به خانم رهنورد افتاد. همه خوشحال و هول شده بودیم و یکی یکی با خانم رهنورد روبوسی و احوال پرسی کردیم. مامور خانمی هم کنارشان بود که رفتار مودبانه و خوبی با ما داشت و حضورش معذبمان نمیکرد. همانجا نشستیم به احوال پرسی و گپ زدن.

او می گوید: خانم های معلمی که با ما بودند اصلا افراد سیاسی و شناخته شده ای نبودند و همه خوشحال و هیجان زده شده بودند، شروع کردند به صحبت که چقدر خوشحالیم از دیدن شما. همه واقعا شوکه بودیم و نمی دانستیم باید چه کار کنیم و چه بگوییم. حتی سوال خاصی به ذهنمان نمی رسید و مرتب حال و روزشان را می پرسیدیم.

به گفته ی همسر قدیانی، خانم رهنورد اول از همه از حال بقیه ی خانواده های زندانیان سیاسی پرسید و تاکید کرد که سلام مرا به همه برسانید.

همسر این زندانی سیاسی در ادامه می افزاید: خانم رهنورد پیش از حصر از همراهان همیشگی خانواده ها بودند و در همه ی جمع ها در کنار ما حضور داشتند. ما به عنوان یکی از یاوران و حامیان خود روی ایشان حساب می کردیم. هیچ وقت ما را تنها نگذاشتند. از احوال پرسی که می کردند معلوم بود که دلشان تنگ شده و نگران همه هستند.

خانم رحیمی می گوید: خانم رهنورد می گفت که شرایط برای ما بهتر شده و دختران را هفته ای یک بار می بینند. خانم های همراه ابراز خوشحالی کردند و دعا کردند که ایشالا به زودی حصر رفع شود و شرایط بهتر و فضا آزاد شود که خانم رهنورد در جواب گفت ما و شما باید صبر کنیم و باید که استقامت کنیم.

بر اساس گزارش رسیده از خانواده ها برخورد ماموران آقا و خانم نسبت به گذشته بهتر و محترمانه تر شده است.

همسر ابوالفضل قدیانی ادامه می دهد: خانم رهنورد می گفت که در مدت کوتاهی یک دفعه ۱۴ کیلو کم کردند و ظاهرشان کمی نحیف شده بود اما اصلا صورتشان تکیده نشده بود. آقای مهندس هم موهایشان یک دست سفید شده بود. ولی خدا را شکر از نظر روحی فوق العاده محکم به نظر می آمدند. کمی که نشستیم خانم رهنورد گفت که ما داشتیم میرفتیم الان هم میگویند که باید برویم. آن طور که ایشان می گفتند حضورشان در آنجا کاملا اتفاقی بوده است. ظاهرا قبل از آن رفته بودند بیمارستان برای یک سری آزمایش. هنگام برگشت ماموران گفته بودند که چون نزدیک خانه ی مادرتان هستیم سری هم به آنجا می زنیم.

زهرا رحیمی می گوید: من حال آقای موسوی رو پرسیدم که گفتند در اتاق دیگر نشسته اند. من رفتم دم در اتاق و احوال پرسی کردم و گفتم که بقیه ی خانم های معلم هم دوست دارند میرحسین را ببینند. آقای ماموری که کنار ایشان ایستاده بود که ایشان هم رفتار بسیار مودبانه ای داشت، نگاهی کرد و گفت اشکالی ندارد بیایید داخل و ببینیدشان. همه رفتیم داخل و با آقای موسوی هم سلام و احوال پرسی کردیم. ما هول شده بودیم اما ایشان خیلی با روی باز و گشاده یکی یکی احوال پرسی می کردند. و احوال زندانیان سیاسی و همسرانمان را جویا می شدند. وقتی هم که داشتند می رفتند رو به ما گفتند که بدانید که حال ما خوب است.

به گفته ی خانم رحیمی مشخص بود منظورشان احوال روحی شان است و می خواستند بگویند که روحیه شان خوب است. انصافا هم روحیه شان فوق العاده بود و کلامشان مثل همان روزها قوی و محکم بود و هیچ لرزشی در صدایشان نبود.

وی می افزاید: وقتی که داشتند خارج می شدند گروهی دیگر از معلم ها هم آمدند که باز هم در حیاط ایستاده بودند و با آن ها هم سلام و احوال پرسی کردند. آن ها هم خیلی خوشحال بودند که چنین دیدار غیرمنتظره ای با میرحسین و رهنورد داشتند.

خانم رحیمی، که خود همسر یک زندانی سیاسی است در پایان می گوید: اینکه این دیدار غیرمنتظره چقدر همه ی ما را خوشحال کرد و پس از سه سال دلتنگی میرحسین و خانم رهنورد را دیدیم یک طرف شادی دیگر ما این بود که خانم رهنورد با چشم خود دیدند که ما خانواده شان را فراموش نکردیم و ناگهان حدود ۲۰ خانم با گل و شیرینی وارد خانه ی مادر پیرشان شدند. مطمئنا این دلگرمی بزرگی است برای کسی که دسترسی و امکان خدمت به مادر پیرش را ندارد. مطمئن هستم که امشب قدری خیالشان راحت تر است و می دانند اگر خودشان به جبر از خانواده دورند، خواهران و مادرانی هستند که هر چند توان رسیدگی مرتب نداشته باشند اما دلشان و ذهنشان با خانواده ی آن هاست و آنان را تنها نمی گذارند.

در همین حال، معصومه دهقان، همسر عبدالفتاح سلطانی، وکیل دربند نیز در همین باره به روزآن لاین گفته است: اینقدر خوشحال شده بودیم که فقط می گفتم ما چقدر خوش شانس هستیم. واقعا تعجب کردیم. احتمال دیدن شان یک چیزی نزدیک به صفر بود. وقتی دیدیم و روبوسی کردیم و نشستیم کنارشان، متوجه شدیم که فضا تغییر کرده و باز شده. به نظرم می آید اگر حکومت اینکار را ادامه بدهد و دسته دسته دوستان و آشنایان بروند و سر بزنند و آقای موسوی و خانم رهنورد را ببینند، حساسیتی که خود آقایان داشتندهم از بین می رود. هیچ لزومی ندارد که اینقدر بگیر و ببند باشد، هیچ لزومی ندارد که اینقدر سخت بگیرند. فضا را باز کنند. ما رفتیم دیدیم چیزی هم نشد. برای خود آقایان هم خوب می شود و آبرو و حیثیت شان در جوامع بین المللی حفظ می شود که گذاشتند ملاقات کردند. من امیدوارم که حساسیت ها کمتر شود و به این سمت برویم که رفع حصر هم شود.

همسر عبدالفتاح سلطانی می افزاید: من با دستبند سبز و شال سبز رفته بودم. حیف شد نتوانستم به آقای موسوی بگویم که ما نگذاشتیم شال سبزتان زمین بیفتد. ما نیت کرده ایم و نمی گذاریم شال سبز آقای موسوی زمین بیفتد و تا زمانی که آزاد نشوند بند سبزمان را باز نخواهیم کرد.


Leave a comment

اشپیگل: ایران خود را برای یک جنگ نامتقارن آماده می‌کند

همزمان با گسترش‌حضور نظامی آمریکا در منطقه، جمهوری اسلامی ایران دکترین “جنگ نامتقارن” را به استراتژی خود تبدیل کرده است. در جنگ نامتقارن، تاکتیک‌ها با جنگ‌های کلاسیک متفاوت است و جبهه‌ها نیز روشن نیست.

0,,15635775 303,00 اشپیگل: ایران خود را برای یک جنگ نامتقارن آماده می‌کند

 

منبع: دویچه وله

پایگاه اینترنتی هفته‌نامه اشپیگل آلمان ضمن توضیح مفصل پیرامون تجهیز جمهوری اسلامی برای ورود به یک “جنگ نامتقارن” نوشته است که نیروی دریائی ایران در چارچوب همین استراتژی به زیردریائی‌ها، ناوچه‌ها و هاورکرفت‌های جدید مجهز شده است.

این گزارش از ناوچه‌های موسوم به “تندر” به‌عنوان افتخار نیروی دریائی جمهوری اسلامی نام برده است. هاورکرفت، که نیروی دریائی ایران در زمان شاه نیز چند دستگاه وارداتی آن را در اختیار داشت، می‌تواند از دریا به خشکی وارد شود و روی زمین پیش‌روی کند. هاورکرفت تندر به امکانات پرتاب موشک و باند پرواز و فرود هواپیماهای بدون خلبان مجهز است.

نیروی دریائی و معرفی ناوچه جدید

هفته گذشته نیروی دریائی جمهوری سلامی علاوه بر تندر، دو زیردریائی غدیر و بدنه یک ناوچه موشک‌انداز را نیز به معرض تماشای خبرنگاران گذاشت. ناخدا حبیب‌الله سیاری فرمانده نیروی دریائی هنگام معرفی این تجهیزات تازه گفت که همه آن‌ها در ایران تولید شده‌اند. وی افزود که ایران در زمینه تولید سیستم‌های دفاع دریائی رکورد شکسته است.

احمد وحیدی وزیر دفاع جمهوری اسلامی نیز همزمان از “پیشرفت‌های بزرگ” نیروی دریائی سخن گفت. اشپیگل‌آنلاین می‌نویسد که با توجه به موقعیت نیروی دریائی این ادعا اغراق‌آمیز نیست. آنتونی کورزمن کارشناس آمریکائی امور دفاعی، در سال ۲۰۰۶ ضمن اعلام نتایج یک پژوهش تازه گفته بود:«نیروی دریائی ایران در کنار تعداد زیادی قایق‌های کوچک، سه زیر دریائی، سه‌ناوچه و دو رزمناو در اختیار دارد.»

امکانات جنگی عظیم آمریکا در خلیج فارس

امکانات نیروی دریائی جمهوری اسلامی، به‌رغم تبلیغات وسیعی که پیرامون آن می‌شود، در مقایسه با قدرت نظامی آمریکا در خلیج فارس ناچیز است. ناوگان پنجم آمریکا که با ۲۰ کشتی در سواحل بحرین مستقر شده، دارای یک ناوهواپیمابر مجهز به کشتی‌های همراهی کننده و کشتی‌ها و قایق‌های ویرانگر متعدد است.

علاوه بر این، فرماندهی مرکزی منطقه آمریکا در قطر مستقر شده که جنگنده‌ها از پایگاه هوائی آن می‌توانند ظرف چند دقیقه به یاری ناوگان دریائی بشتابند. ایران توان مقابله با این قدرت را در هرحال ندارد.

ایالات متحده آمریکا ضمنا با بیشتر کشورهای حوزه خلیج فارس پیمان‌های نظامی بسته است. کویت و قطر مهمترین متحدان خارج از ناتوی آمریکا محسوب می‌شوند.

خطر بسته‌شدن تنگه هرمز

بزرگترین خطر برای غرب این است که در صورت حمله آمریکا یا اسرائیل به تاسیسات اتمی ایران، جمهوری اسلامی تنگه هرمز را مین‌گذاری کند. در حال‌حاضر یک‌پنجم نفت مورد نیاز جهان از تنگه هرمز می‌گذرد. بسته شدن این آبراه حتی برای مدتی کوتاه اقتصاد جهانی را با مشکلات بزرگی روبرو خواهد کرد.

تارنمای هفته‌نامه اشپیگل این پرسش را مطرح می‌کند که آیا ایران با توجه به این که در نتیجه تحریم‌ها به شدت ضعیف شده است، اصولا قادر به بستن تنگه هرمز خواهد بود؟ تحقیقات آنتونی کوردزمن کارشناس آمریکائی امور دفاعی نشان‌می‌دهد که ایران در سال ۲۰۰۶ دست کم ۲ هزار مین دریائی در اختیار داشته است. مقامات ایرانی این عدد را اکنون بین ۳ تا ۵ هزار اعلام می‌کنند.

به‌ادعای اشپیگل‌آنلاین جمهوری اسلامی همچنین تجهیزاتی شبیه “ای ۵۲ ” چینی را در اختیار دارد که می‌توانند از کف دریا کشتی‌های درحال حرکت را به موشک ببندند. ایران تنها دو یا سه مین‌گذار دریائی واقعی دارد، اما زیردریائی‌های نوع “کیلو” و غدیر می‌توانند بمب‌های زیردریائی را حمل کنند. بنابراین به‌سختی می‌توان پیش‌بینی کرد که تنگه هرمز با چه سرعتی می‌تواند مین‌گذاری شود.

مشکلات احتمالی مین‌روبی

تنگه هرمز در بعضی نقاط ۴۰ کیلومتر پهنا و ۸۰ متر عمق دارد و برای قرار دادن مین‌های دریائی بسیار مناسب است. دریادار سیاری یک‌سال پیش گفت:« بستن تنگه هرمز از خوردن یک لیوان آب هم راحت‌تر است.» در واکنش به همین تهدیدها بود که آمریکا تابستان امسال تعداد قایق‌های مین‌روب خود را از ۴ دستگاه به هشت دستگاه افزایش داد و یک مرکز عملیات شناور را در خلیج فارس مستقر کرد. اکنون آمریکا دارای این توانائی هست که ظرف چند روز پس از مین‌گذاری تنگه هرمز آن را مین‌روبی کند.

دکترین جنگ‌های نامتقارن سبب شده است که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به سرعت بر تعداد قایق‌های سریع خود بیفزاید. این قایق‌ها به مسلسل و امکانات پرتاب موشک مجهز شده‌اند. اگر شرایط جدی شود، این قایق‌ها می‌توانند با حمله به مین‌روب‌های آمریکائی برای آن‌ها مزاحمت ایجاد کنند. کارشناسان نظامی آلمان معتقدند که وضعیت خاص سواحل ایران و سطح آب هموار تنگه هرمز شرایط مناسب را برای عملکرد این قایق‌های کوچک و سریع فراهم کرده‌اند.

احمد وحیدی وزیر دفاع جمهوری اسلامی اعلام کرده است که ناوچه‌های تندر برای “دفاع غیرمتقارن” در نظر گرفته شده‌اند. سپاه پاسداران علاوه براین دارای تعداد زیادی موشک ضد کشتی مثل (کرم ابریشم) Silkworm چینی است. این موشک‌ها می‌توانند از زمین، ناوچه، و حتی قایق‌های سریع و کوچک کشتی‌ها را هدف قرار دهند.

اشپیگل‌آنلاین می‌نویسد:«عملیات بستن‌تنگه هرمز برای ایران تلفات سنگینی به‌بار خواهد آورد، با این‌حال می‌تواند نه‌تنها کار مین‌روب‌ها را به‌تاخیر بیاندازد، بلکه امنیت نفتکش‌های متحدان آمریکا در منطقه را نیز به‌خطر بیاندازد.» هر یک روز بسته‌شدن تنگه هرمز اقتصاد جهانی را بیشتر به کام رکود فرو می‌برد.

خطر نابودی کامل نیروی دریائی ایران

در بخش پایانی این تحلیل، اشپیگل‌آنلاین می‌نویسد که در چارچوب دکترین جنگ‌های نامتقارن، قایق‌های سریع و ناوچه‌های جمهوری اسلامی می‌توانند همچنین پایگاه‌های آمریکا در قطر و بحرین را مورد حمله قرار دهند و حتی امنیت خود امارات را به‌خطر بیاندازند. اما در پایان چنین درگیری مرگباری، نیروی دریائی ایران به‌رغم همه تجهیزات خود به کلی نابود خواهد شد.

تارنمای هفته‌نامه اشپیگل با این نظر به پایان می‌رسد که بسته‌‌شدن تنگه هرمز برای خود ایران نیز به منزله خودکشی است، زیرا ایران تقریبا همه درآمد‌های ارزی خود را از صادرات نفت کسب می‌کند. در صورت بسته‌شدن تنگه هرمز، این منبع درآمد به سرعت قطع خواهد شد.

حتی چین به‌عنوان مهمترین پشتیبان فعلی ایران نیز به شدت آسیب خواهد دید. جمهوری خلق چین ۵۰ درصد نفت مورد نیاز خود را از خلیج فارس وارد می‌کند.


Leave a comment

خانه کاشف السلطنه، «پدر چای ایران» به غارت رفت

photo40 خانه کاشف السلطنه، «پدر چای ایران» به غارت رفت

 

خبرگزاری‌های ایران روز سه‌شنبه گزارش دادند که منزل مسکونی میرزا کاشف‌السلطنه مشهور به «پدر چای ایران» در غفلت سازمان میراث فرهنگی غارت شده است.

به گزارش خبرگزاری ایسنا به نقل از سجاد عسگری، دبیر کمیته پیگیری حفاظت از خانه‌های تاریخی تهران، این خانه که در محله شمیران تهران (در خیابان شریعتی) واقع شده تا پیش از انقلاب مصر در اجاره «دفتر حافظ منافع مصر» در ایران بوده، اما پس از تعطیلی این دفتر، بنای متروکه شده است.

بر اساس اطلاعات اهالی محل، کاشی‌ها، درها، پنجره‌های باارزش، آیینه‌کاری‌ها و تمامی ملحقات نفیس این خانه با همکاری سرایدار یا مالک قبلی خانه و عتیقه‌فروشان منطقه شمیران با «پتک و تیشه» از جای کنده شده و به غارت رفته است.

به گفته سجاد عسگری این بنا در لیست خانه‌های تاریخی اداره کل میراث فرهنگی تهران ثبت نشده و به همین خاطر این سازمان واکنشی یه این خبر نشان نمی‌دهد.

وی افزوده است: «اداره کل میراث فرهنگی تهران متاسفانه این بنا را در فهرست آثار ملی کشور ثبت نکرده است. به همین دلیل نمی‌توان به‌صورت قطعی گفت که این بنا حتی در فهرست آثار ارزشمند واجد ثبت استان تهران قرار داشته باشد!»

آقای عسگری درباره مالکیت این خانه به خبرگزای میراث گفته که در برخی منابع این خانه به نام محمد میرزا کاشف‌السلطنه مشهور به چایکار ثبت شده است. کسی که در سال ۱۲۷۹ هجری شمسی موفق به کشت چای در باغات لاهیجان و کلارآباد شد.

گذشته از چای‌کاری، کاشف‌السلطنه، نواده عباس میرزا و از نویسندگان و مشروطه‌خواهان دوره قاجار و پهلوی، پایه‌گذار شهرداری در تهران به معنای جدید آن است. او علاوه بر تنظیم «کتابچه قانون بلدیه»، خیابان‌ها و کوچه‌های تهران را نامگذاری کرد و برنامه رفتگری، نظارت معابر و ایجاد روشنایی در خیابان‌ها با چراغ برق را نیز به اجرا درآورد.

سجاد عسگری درباره آینده این خانه به خبرگزاری ایسنا گفته است که این خانه به مبلغ ۲۵ میلیارد تومان به شخص دیگری واگذار شده و بر اساس منابع محلی احتمالا مالک جدید این بنا را خواهید کوبید و به جای آن یک آسمان‌خراش خواهد ساخت.

در سال‌های اخیر روندی آغاز شده که بر اساس آن با حکم دیوان عدالت اداری، آثاری از فهرست بناهای تاریخی و ملی ایران خارج و سپس تخریب می‌شوند. خانه پدر پروین اعتصامی (شاعر صاحب‌نام ایرانی)، خانه صداقت، سرای قاجاریه دلگشا، خانه علیزاده، خانه-ویلای نمازی از جمله این ابنیه‌اند که در تهران واقع شده‌اند. اما این روند تنها مختص به پایتخت نیست و اخبار بسیاری از تخریب خانه‌های تاریخی در یزد و اصفهان نیز شنیده می‌شود.

سازمان میراث فرهنگی بارها و با نوشتن چندین نامه به این روند و احکام دیوان عدالت اداری اعتراض کرده است.

گفته می‌شود که این بناهای تاریخی مالک خصوصی داشته‌اند و مالکان علاقه‌مند بودند تا ابنیه‌شان از لیست آثار ملی تاریخی خارج شوند. نظیر سرای دلگشا که به گزارش خبرگزاری مهر، مالک‌اش می‌خواست به جای آن بنای تاریخی یک برج تجاری در حریم بازار تهران بسازد. مورد دیگر خانه-باغ اتحادیه معروف به دایی جان ناپلئون در منطقه لاله‌زار تهران است که بنا به درخواست مالک‌اش و به حکم دیوان عدالت اداری از لیست بناهای تاریخی خارج شد.

بر اساس رای شورای نگهبان در سال ۱۳۶۲، ثبت آثار تاریخی در ایران که مالک خصوصی دارند شرعا درست نیست، اما بر اساس قانونی دیگر که مصوبه سال ۱۳۵۷ است،  تخریب‌کنندگان آثار تاریخی باید مجازات شوند.

 

منبع: رادیو فردا


Leave a comment

ضرب و شتم محمد نوری زاد توسط ماموران وزارت اطلاعات دولت اعتدال و امید

photo1 ضرب و شتم محمد نوری زاد توسط ماموران وزارت اطلاعات دولت اعتدال و امید

محمد نوری زاد ، صبح روز گذشته توسط ماموران وزارت اطلاعات دولت اعتدال و امید،  مورد ضرب و جرح  قرار گرفت و برای لحظاتی بازداشت شد.

نوری زاد قرار است روز چهار شنبه به شعبه ۶ دادگاه انقلاب مراجعه نماید.

وی چندی است در چهارچوب «سفر صلح و دوستی» به استان‌های مختلف کشور ؛ از  درد و رنج مردم گزارش منتشر می‌کند ،که این امر خشم وزارت اطلاعات را برانگیخته است.

// <![CDATA[
(function(d, s, id) { var js, fjs = d.getElementsByTagName(s)[0]; if (d.getElementById(id)) return; js = d.createElement(s); js.id = id; js.src = "//connect.facebook.net/en_US/all.js#xfbml=1"; fjs.parentNode.insertBefore(js, fjs); }(document, 'script', 'facebook-jssdk'));
// ]]>

// <![CDATA[
(function(d, s, id) { var js, fjs = d.getElementsByTagName(s)[0]; if (d.getElementById(id)) return; js = d.createElement(s); js.id = id; js.src = "//connect.facebook.net/en_US/all.js#xfbml=1"; fjs.parentNode.insertBefore(js, fjs); }(document, 'script', 'facebook-jssdk'));
// ]]>

روایت محمد نوری‌زاد را از این ماجرا بخوانید:

اولین خون

دوشنبه پنج اسفند – روز چهل و دوم

 من همیشه برای قدم زدن، لباس راحت می پوشم. اما دیروز تیپ زده بودم چه جور. با کت و شلوار مشکی و کفش چرمی و رخت و لباس مرتب و خلاصه به قول جوانها: توپ. شاید به این دلیل که من چند تا از فیلم های جشنواره را از همانجا و با لباس و کفش راحت رفته و دیده بودم. بعدش که نشستم و اوضاع را ورانداز کردم به خود گفتم: شاید پسندیده نبود. این شد که دیروز کت وشلوار پوشیدم و نو نوار ترین رخت و لباسهایم را به تن کردم.

صورتِ من چسبیده بود به زمین. تعدادی از سنگریزه ها تمایلشان به این بود که از سطح پوست گذرکنند و به قسمت های زیرین داخل شوند. این شدنی نبود مگر این که نازکیِ پوست را بدرند. خوب، دریدند. به همین سادگی. و من با صورتی که یک پرسش کوچک با پوست دریده اش آمیخته بود به اوین برده شدم. پرسشم چه بود؟ این که: من مگر چه می خواهم از شما خوش انصاف ها؟

صبح یکی زنگ زد. همسرم گوشی را برداشت. شما؟ من ” بلند بالا ” هستم. کمی صحبت کرد و به توجیه قضایای دیروزش پرداخت. همسرم کمی که به او گوش کرد گفت: ببیند آقای بلند بالا، من نه وسایلم را می خواهم، ونه می خواهم ممنوع الخروجی ام برطرف شود. اگر راست می گویید که صداقت دارید وسایل مرا و گذرنامه ام را بیاوید دمِ در تحویل دهید. همانگونه که برده اید و می برید.

چهل و پنج دقیقه از قدم زدن های من می گذشت که ” بلند بالا ” آمد و دمِ در ورودی ایستاد و مثل همیشه به من اشاره کرد که به آنجا بروم. با تکانِ دست به او فهماندم که بین ما و شما حرفی نیست. خودش آمد. که بله هیچ دروغی و زد و بندی درکار نبوده و فلان وفلان. گفتم: بنیان اینجا با دروع بالا رفته و اینجور کارها بخشی از طبیعتِ وزارت اطلاعات است. گفت: حکم جلب جدید گرفته اند بیا برویم. گفتم: از رییس قوه ی قضاییه هم حکم گرفته باشند هیچ اعتنایی بدان نخواهم کرد. وگفتم: شماها مگر جنازه ی مرا ازاینجا بردارید و ببرید. برو بگو با گونی بیایند. بگو دوازده نفره بیایند. چون من با پای خودم سوار ماشینشان نخواهم شد.

من، سپید پوش و پرچم به دوش قدم می زدم و اطلاعاتی ها در اطراف من پرسه می زدند و فیلم می گرفتند. آرامش پیش از توفان بود. مراقب اطراف بودم که از پس و پهلو غافلگیرم نکنند. اتومبیل شاسی بلندشان را هم آوردند و خلاصه جنس شان جورشد. بلند بالا پشت در ایستاده بود و از شبکه های ریزِ در، چشم به راه تماشای یک فیلم کوتاهِ پر ازهیجان اما تکراری بود.

رَجَزِ دوازده نفره ی من کارگر نیفتاد. سه نفرآمدند طرف من. که یعنی اندازه ی این پیرمرد همین سه نفر است و نه بیشتر. نخست سرتیمشان که همیشه سربه زیر اما قُدّ است حمله آورد. خود را کشاندم سمت بزرگراه. همانجا مرا زمین زدند و خوابیدند روی سینه ام و دست و پایم را گرفتند. یکی شان رفت تا اتومبیل های بزرگراه را به سمتی دیگر هدایت کند. یکی هم رفت تا دستبند بیاورد. من ماندم و سرتیمِ سربه زیر که روی من افتاده بود و تلاش داشت مرا مهار کنند. تقلایی کردم و دست به گلویش بردم. فریاد کشید و مجتبی را به کمک طلبید. که بیا و پاهایش را بگیر.

سه نفری زور زدند و مرا برگرداند. صورتم برآسفالت بزرگراه نشست. سربه زیر زانویش را بر پسِ کله ام نهاد. سنگ ریزه ها بالای ابرویم را شکافتند و خون بیرون زد. بینی ام نیز با همین مشکل مواجه بود. گرچه تقلای من بیهوده می نمود اما تلاش کردم از ورود سنگریزه ها به آن سوی پوست صورتم جلوگیری کنم. زانویی که سربه زیر برسرم نشانده بود کار را دشوار می کرد. عینکم زیر صورتم مانده بود و هرآن ممکن بود بشکند و صورتم را بشکافد. راننده داد زد: همین را می خواستی روانی؟ با دهانی که به آسفالت خیابان چسبیده بود گفتم: من فردا باز همینجایم.

دستنبد آمد. اتومبیل آمد. جنازه ی سپید پوش را ازجا بلند کردند و به صورت هُل دادند برصندلی عقب. اتومبیل از بزرگراه بیرون رفت و درجایی ایستاد. کمی که هماهنگی کردند، مرا نشاندند. داخل خیابان مجاورِ اطلاعات بودیم. همسایه ها حساس شده بودند. همه را راندند. سربه زیرجلو نشست و فیلمبردار کنار من و آنکه مرا روانی خطاب کرده بود رفت پشت فرمان. اتومبیل به حرکت درآمد و از دمِ درِ شمالی وزارت به بزرگراه پیوست. به سربازنگهبان دمِ در لبخندی زدم و به اطلاعاتی های داخل اتومبیل گفتم: من فردا اینجایم.

سرتیمِ سربه زیرگفت: ما کاری به خواسته های تو نداریم ما طبق قانون عمل می کنیم. گفتم: حرف قانون را نزن که حالم به هم می خورد. مگر خود تو نبودی که با یک حکم جلب، که تنها برای یکبار جلب اعتبار دارد، سه بار مرا به اوین بردی؟ حرفی برای گفتن نداشت. چه بگوید؟ قانونش جریحه دار شده بود.

از بزرگراه حقانی می گذشتیم که تلفنِ سرتیمِ سربه زیر زنگ خورد. به مِنّ و مِنّ افتاد که: چیزی نشده حاجی فقط کمی … و با دست به پیشانی و بالای ابروانش اشاره کرد. بلند گفتم: بله، به ش بگو چیزی نشده چند تا خراش جزیی است. ظاهراً آنکه پشت خط بود صدای مرا شنید. سربه زیر تلفنش را که خاموش کرد به پهلو چرخید و شمرده شمرده اما محکم به من گفت: تو یاد نگرفته ای تا وقتی از تو سئوالی نشده جواب ندهی؟ و تأکید کرد: این تربیت را به تو یاد نداده اند؟ داد زدم: به تو مربوط نیست که من حرف می زنم یا نمی زنم. تو کارت را انجام داده ای جایزه ات هم در راه است. وگفتم: با همه ی هیاهویت آنقدر شهامت نداری که بگویی ابرویش شکافته خون بیرون زده و بینی اش آسیب دیده و چند جای بدنش خراشیده و پارچه ی سفیدش هم خونی است.

سربه زیر ساکت شد و دم نزد و راننده رادیو را روشن کرد. اینها محکوم به این هستند که یا رادیو قرآن را روشن کنند یا رادیو معارف را. جناب حجة الاسلام و المسلمین جناب حاج آقای نقوی دامت افاضاته داشت صحبت می کرد. چه می گفت؟ با سوزی که اینجور مواقع به لحن شان می افزایند می گفت: ای مردم، گاهی می بینید یک نگاه حرام یک لقمه ی شبهه ناک بیست سال بعد آثارش ظهور کرده و دودمان یکی را به باد داده. و با سوزی بیشتر ادامه داد: به همین امام هشتم حضرت ثامن الحجج قسم ای مردم همینطور است که می گویم. مراقب نگاهها و لقمه هایتان باشید. صحبت نقوی که تمام شد گفتم: به دزدی های تریلیاردی آقایان هیچ اشاره نکرد که!

رفتیم اوین. عینکم خش برداشته بود و قابل استفاده نبود. با صورت خاک آلود و خونین و پارچه ی سپیدی که به تن داشتم و چند جایش خونی بود به راهروی طبقه ی بالا داخل شدیم. مرا مقابل درِ شعبه ی شش نشاندند. نگاه حاضرینِ در راهرو به هیبت من بود. هم به نوشته های خاک آلود پارچه ی سفید و هم به صورت خونینم. کمی بعد سربازی آمد و خبرآورد که گفته اند برویم پایین. برافروختم و گفتم: قاضیِ شعبه ی شش حکم جلب مرا داده من ازاینجا تکان نمی خورم. اطلاعاتی ها به احتجاج افتادند. قیل و قالشان برایم مهم نبود. سرباز به التماس درآمد که برای من بد می شود اگر ممکن است برویم پایین. به احترام همو رفتیم پایین. وهمان داستان مسخره ی همیشگی تکرار شد.

اطلاعاتی ها نرم و خزنده رفتند و من ماندم با سربازانی که مقابلم نشسته بودند. سه ربعِ بعد برخاستم و به سربازِ پشت میز گفتم: اینها اجازه ندارند مرا اینجا نگه دارند تا شب شود و آزادم کنند. ظاهراً من نباید از جا برمی خاستم اما برخاسته بودم. دو سرباز برای مهار من پیش دویدند. درهمان حال لگدی به یکی از درها که باز بود زدم و داد زدم این کارشان غیرقانونی است. آن دری که با لگد بازش کردم، اتاق کسی بود که نمی دانم مسئولیتش چه بود اما سربازان با هربار عبور او برایش بپا می خاستند و احترامش می کردند. لگد های بعدی را به درهای دیگر و به میز سربازان کوفتم.

از اتاقِ لگد خورده مردی بیرون آمد و به من گفت: خبردادم الآن می آیند. سربازی که مسئول نگه داری من بود از من قول گرفت که تکان نخورم تا برود و اوضاع را به دفتر شعبه ی شش بگوید. کمی بعد با مسئول دفتر شبعه ی شش که همیشه دمپایی به پا و لخ لخ کنان در رفت و آمد است، پایین آمد. که برویم بالا. رفتیم بالا. به اتاقی که قاضی شمالیِ شعبه ی شش درآن بود. عده ای نیز مهمانش بودند.

قاضیِ شمالی به صورت من نگاه کرد و با تعجب و افسوسی تصنعی گفت: اوه اوه چه کسی شما را به این روز انداخته؟ گفتم: من معمولاَ به پرسش های بی دلیل پاسخ نمی دهم. وگفتم: تقصیر شماست که درجایگاه قانونی نشسته اید و رفتارغیرقانونی انجام می دهید. به کنایه و با همان لهجه ی شیرین شمالی اش گفت: همه تقصیرها با من است شما راست می گویید. گفتم: برای چه دست به دست اطلاعاتی ها داده اید؟ مگرنه این که شما باید مستقل باشید؟ چرا از یک حکم جلبِ مستعمل چند باره استفاده کردید و مرا به اینجا کشاندید؟ این کار شما غیرقانونی هست یا نیست؟ گفت: هست . بله غیرقانونی است.

گفتم: من می توانم از شما شکایت کنم. خیالش از بیهودگیِ شکایت من راحت بود. گفت: برای شکایت باید بروید دادگاه انتظامی قضات. گفتم: آن حکم جلبِ تقلبی را به من بدهید تا از شما شکایت کنم. چهره اش را به تعجب آلود و گفت: من مدرک به شما بدهم علیه خودِ من ازش استفاده کنید؟ گفتم: اگر درکارتان درستی بود حتماً اینکار را می کردید. گفت: کجاست آدم درست؟ گفتم: شما چرا خود را ذلیل این اطلاعاتی ها کرده اید؟ مگر نه این که شما باید مستقل باشید؟ گفت: اگر قاضی مستقل پیدا کردی سلام مرا به او برسان. من قاضیِ دادسرا هستم. یک قاضیِ دادسرا مگر می تواند مستقل باشد؟

حرف زدن با او بیهوده بود. او، مأمور کاری بود که باید انجام می شد. گفت: فردا بیا تا من تکلیف شما را یک سره کنم. گفتم: همین حالا یکسره کنید. گفت: نه، باید با یکی دو نفر مشورت کنم. قرار شد امروز سه شنبه بین ساعت نه و ده پیشش بروم تا تکلیفم را روشن کند.

پارچه ی سفید را از تن درآوردم و زدم بیرون و با یک اتومبیل کرایه رفتم طرفِ قدمگاه. هنوز تا غروب کلی راه بود. در آینه ی راننده به صورت خود نگریستم. عجب مخوف اما خنده دار شده بودم: خاک و خون و زخم و ژولیدگی. مقابل درشمالیِ اطلاعات از اتومبیل پیاده شدم. سفید پوشیدم و پرچم به دوش رفتم به سرنگهبانِ متعجب گفتم: به اینها بگو تلفن و عینک مرا بیاورند. رفت تا خبر بدهد. ومن، شروع کردم به قدم زدن. با صورتی که خونی بود و پارچه ی سفیدی که به خاک و لکه های خون آغشته بود.

یکی از مأموران حفاظت فیزیکی از پژوی ۲۰۶ پیاده شد و آمد درکنارمسیرمن ایستاد و به صورت من نگاه کرد. اعتنایی به او نکردم. احتمالاً از او خواسته بودند میزان آسیب صورت مرا رصد کند. همو رفت کمی آنسوتر و گزارش داد. که یعنی این بابا صورتش ازاینجاها خونی است و با همین شکل و شمایل دارد قدم می زند. رهگذران حالا علاوه برنوشته های پارچه ی سفید، به صورتم نیز نگاه می کردند. آنچنان با استحکام قدم می زدم که گویا هر قدمم، کلنگی است بر بیخ قلعه یِ بظاهر محکم اما پوک تباهی.

غروب شد. خورشید رفت و نورش را از ما دریغ کرد. تلفن را آوردند اما عینک توی ماشینشان بود قرار شد امروز تحویلم بدهند. پارچه ی سفید را از تن درآوردم و کت وشلوار خاکی ام را تکاندم. اصلاً صلاح نبود با آن شکل و شمایل به افتتاحیه ی تئاتر آقای محمد رحمانیان بروم. از چند روز پیش مرا به حضور در آن افتتاحیه دعوت کرده بود. به ایشان و به همسر خوبشان سرکار خانم مهتاب نصیرپور ارادت ویژه ای دارم. دو زوج خوبِ هنری. بی هیچ حاشیه و قیل و قالی. چه خوب که آن دو مرا با آن شکل و شمایل نمی دیدند. همانجا رو به تالار وحدت ایستادم و دست برسینه نهادم و سلامشان گفتم و پوزش خواستم.

 محمد نوری زاد

ششم اسفند نود و دو – تهران

منبع: توانا


Leave a comment

«هیس، بچه‌های مدارس فوتبال فریاد نمی‌زنند»

1966157 10152220914453954 1289431115 o «هيس، بچه‌های مدارس فوتبال فرياد نمی‌زنند»
در ایران، ماهنامه تخصصی دنیای فوتبال به افشای جزئیاتی تکان‌دهنده درباره سوءاستفاده‌های جنسی از کودکان و نوجوانان در برخی مدارس فوتبال پرداخته. این ماجرا قبلاً نیز در رسانه‌های ایران منتشر شده اما نزد افکار عمومی، بازتاب مناسبی، مشابه با نمونه‌هایی که در اروپا یا آمریکا رخ داده است، پیدا نکرده.
سال گذشته روزنامه شرق در شماره ۲۷ اردیبهشت، گزارش اصلی صفحه حوادث را به آزار جنسی ۱۵ نوجوان اصفهانی علاقمند به فوتبال اختصاص داد. یک واسطه فوتبالی، به آنها در خوابگاه تجاوز کرده و فیلم می‌گرفت. سعید از قربانیان شیفتگی به فوتبال، این هتک حرمت را به پدرش گفت.
 پلیس اصفهان با کشف فیلم‌ها متوجه شد شکارچی نوجوانان سیزده تا هفده ساله، ضمن سوءاستفاده جنسی «آنها را تا سرحد مرگ» کتک می‌زده. نوجوانانی که نفری شش میلیون تومان پرداخته بودند تا هم کتک بخورند و هم مورد تجاوز قرار بگیرند.
 وقتی پدر و مادر بچه‌ها با اردو تماس می‌گرفتند تا با فرزندانشان صحبت کنند، بهشان گفته می‌شد چون تمرینات فشرده است، نمی‌توانید حرف بزنید! در آن مقطع، پرونده به دادگاه کیفری تهران ارسال شد تا قاضی شعبه ۷۷، رای نهایی را صادر کند.
حالا با انتشار اخباری درباره نمونه‌های جدید، سایت خبری عصر ایران نوشته: کاش حداقل در لندن رخ داده بود تا وجدان بیدار اسماعیل فلاح، گزارشی از آن تهیه می‌کرد و ما برای انحطاط اخلاقی غرب، به نشانه تاسف سری تکان می‌دادیم.
این سایت، در گزارش خود آورده است: «سوء استفاده از کودکان، رفتار شنیعی است که با آب زمزم هم از دامن ورزش پاک نمی‌شود. اما عادت کرده‌ایم در پی درمان نباشیم، ما به زخم عادت می‌کنیم، بعد از مدتی آن را می‌پذیریم و جزئی از زندگی‌مان می‌شود.»
سردبیر روزنامه روزگار چاپ تهران نیز ۱۳ شهریور ۹۰ از خوانندگانش عذرخواهی کرد. به این دلیل که به نوشته او، قبلاً برای اخبار حوادث شرمنده بوده اما حالا برای اخبار ورزشی هم باید اظهار شرم کند.
عنوان گزارش ماهنامه دنیای فوتبال به قلم فرشید فتاحی هم برگرفته از فیلم «هیس دخترها فریاد نمی‌زنند» ساخته پوران درخشنده است که به همین موضوع اختصاص دارد. برنامه تلویزیونی ۹۰ نیز سال گذشته گزارشی را پخش کرد که یکی از مربیان گفت به کودکان، آب میوه بیهوش کننده می‌خورانند و هنگام تجاوز از صحنه فیلم می‌گیرند و بعد که بازیکن به هوش آمد، می‌گویند اگر در قراردادها گوش به فرمان نباشند، فیلم تکثیر خواهد شد.
ناصر فریادشیران از مربیان مطرح فوتبال در این باره گفته: «سن مدارس فوتبال پایین آمده و بچه‌ها از ۵ سالگی هم می‌توانند وارد شوند. تعداد مربیان در فوتبال ایران هر روز بیشتر می‌شود. کمیته آموزش فدراسیون تنها مدرک می‌دهد و قصد دارد آمار تعداد شرکت‌کنندگان کلاس‌هایش را بالاتر ببرد. مادری فرزندش را به مدرسه فوتبال می‌برد، ماجرا وقتی دردناک‌تر می‌شود که آن فرزند، پدر خود را از دست داده . اینها از خانواده‌ها و بچه‌ها سوءاستفاده‌های جنسی می‌کنند.»
فریادشیران درباره سوءاستفاده مربیان از خانواده‌ها و ایجاد روابط غیر اخلاقی، مصداق مشخصی را هم ذکر می‌کند: «رییس وقت فدراسیون باور نمی کرد. تا اینکه اثبات شد مربیان پایه در آن دوره هم دلالی کردند، هم صغر سنی به مسابقات بردند و هم کارهای شرم آور انجام دادند.»
 موقعیت زمانی که او اشاره می‌کند، مربوط به محرومیت تیم نوجوانان ایران از سوی فیفاست. تیمی که سرمربی‌اش در ماجرای قتل همسر ناصرمحمدخانی نیز بازداشت شد. فریادشیران می‌گوید فدراسیون فوتبال باید تمام مدارس فوتبال را تعطیل کند. در تلویزیون اعلام کند که هیچ مدرسه‌ای فوتبالی مجوز قانونی ندارد. سپس استاندارد‌هایش برای راه‌اندازی مدرسه فوتبال را اعلام کند.
 او در برنامه ورزشی «رادیو گفتگو» هم گفته: «مگر در مورد یک باشگاه مطرح، آن همه بحث پیش نیامد و افشاگری صورت نگرفت. اما چه اتفاقی افتاد؟ همان فرد اکنون در همان پست و همان باشگاه مشغول است.»
دنیای فوتبال نوشته: «منظورفریادشیران، افشاگری حسن روشن علیه رییس آکادمی باشگاه استقلال است که اسنادش را به خبرگزاری‌ها ارائه کرد و جنجال بزرگی راه افتاد اما در نهایت راه به جایی نبرد. آزار جنسی فوتبالیست‌های رده سنی پایه، چندان هم در ایران بی سابقه نیست.»
در گزارش این نشریه آمده: «مرداد ۸۹ مسئول ورزشگاه مرغوبکار، آزار جنسی بازیکنان مدرسه فوتبال خود را تکذیب کرد. این تکذیبیه در پی چاپ اخباری بود که خبر از آزار جنسی نونهالان و نوجوانان در فصل تست‌گیری و استعدادیابی می‌داد.»
گاهی دختران هوادار نیز آسیب می‌بینند. شاهرخ خسروی مسئول سابق کمیته مشوقین باشگاه استقلال به سایت جهان نیوز گفته بود: «ما لیدری داریم که با تیم به شهرستان می‌رود. دخترهای معصومی که دم هتل می‌آیند تا بازیکن ها را ببینند، داخل اتاق ها می‌برد و…»
مجله دنیای فوتبال در گزارش خود با اشاره به بازداشت یکی از مسئولان مدارس فوتبال در جنوب تهران نوشته: «حتی گوشی تلفن همراهش پر از صحنه‌های تجاوز و عکس‌هاست. اما پس از ارسال پرونده به دادگاه، او از اتهامات تبرئه شد و به شغل خود بازگشت.»
Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 41 other followers